احساس می کنم بیشتر از قد و قواره ام مسئولیت پذیرفتم و از اونجا که شدیدا بدم میاد از کم آوردنو میدونو خالی کردن, اینه که بیشتر از حد دارم انرژی میذارمو به کارا و مسئولیتام میرسم که دیگه خودمو فراموش کردم به کلی...می فهمید که چی می خوام بگم هان؟آهان باریکلا
دقیقا مثل خر گیر کردم تو گل آخر سالی و همینطور دارم به مانند یه سوسک برعکس شده دست و پا می زنم...اماخب دارم کارمو انجام میدم به هر بدبختی که هست.
حالا این وسط در نظر بگیرید که ارزش کارت رو نفهمن و خیال کنن همینه دیگه خب وظیفه اشه داره انجام میده, کجاتون می سوزه و چقدر؟ ![]()
باید تصمیمات جدیدی بگیرم اینطوری نمیشه...
می خوام اون رومو نشون بدم.![]()
مهمــــــــــــــــــــــــــــم:انواع پیشنهادات پذیرفته می شود.
دوباره تصمیم...یه هدف...امید...آرزو...برنامه...یه هفته شب بیداری...کلی ذوق مرگی از یه تصمیم خوب...یه تغییر اساسی...یه قدم نزدیکتر شدن به هدف...یه حس خوب...یه شب خواب
اما...اما
بابا اجازه؟مامان اجازه؟.......اجازه دارم؟می تونم؟
نه
همه چیز خراب میشه.میشکنه.میریزه.خورد میشه.
دوباره نمی خوابم و یه هفته تو همم تا تصمیم بعدی و اجازه ندادن بعدی...یه تصمیم پوشالی
چه روی زیادی.نه؟
تمام بدنم درد می کنه...از موهام بگیر تا نوک انگشتای پام...چمه من؟...خودمو با کار و فکر به اونو تمام موضوعات اطرافش دارم سرگرم می کنم تا بلکه یادم بره...
دیشب داشتم تلفنی با دوستم صحبت می کردم یه دفه بی دلیل قفسه سینه ام تیری کشید و دادمو برد بالا...اونقدر که نفسم بند اومد...این دیگه چه دردیه تازگیا میاد سراغم خدا می دونه
خیلی زود عصبانی میشم...این داره آزارم میده...هیچ موقع اینقدر بهم ریخته نبودم...شاید از خستگی باشه...نمی دونم...به یه استراحت طولانی نیاز دارم..اما تنها...می خوام تنها باشم...یکی درک کنه
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت .
کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت ...
ليوان سرخ شد...
پیوست:دکتر هانی عزیز جواب شما قسمت کامنتهاست یه سری بزنید.
تا حالا هزار بار بهم ثابت شده که بابا جان از ظاهر آدما نمیشه چیزی رو فهمید.باید صبر کرد و شناخت. اما باز بعضی وقتا اینجانب با کمال آرامش از روی ظاهر و چیزایی که فقط با چشم میشه دید و با گوش شنید قضاوت کردم و نظریه ابراز کردم.به عبارتی با وجودی که کلی تا حالا روی خودم کار کردمو سعی کردم که به خودم یاد بدم اینطوری نباشم باز آدم نشدم.
هیچ فکر نمی کردم اینهمه آدم عمیقی باشه.اینهمه کتاب خونده . اینهمه اطلاعات .وای چقدر لذت بردم.خیلی خیلی برام جالب بود.میشه گفت روی دیگه اون آدم برام تا حدودی نمایان شد...
اینم تاکید به خودمه که یادم نره:سحر جان عزیزکم گلم سعی کن آدم باشی.![]()
پیوست:یه دستبند دارم که روش با حروف انگلیسی بزرگ نوشته شده SAHAR.به نظرتون عیبی داره که این بیرون دستم باشه؟![]()






