من و تو باور باور داریم
که محبت زیباست
من و تو باور باور داریم
که حیاتی پس این پرده چراغان باشد
من و تو باور باور داریم
خرده سنگی کف این رود نمایان باشد
من و تو باور باور داریم
که خزان در پیش است
همه برگان به زمین خواهند ریخت
و زمین خواهد گفت:
روز دیگر بشود نوبت تو
لیک در خواب فرو رفته و انگشت فرو برده به شهدی
و نگاهی نکنیم از پس سنگی به فراتر
که جهانی است, خدایی است, شهابی است
این زیتنت و زیور چو حبابی است
این کشتی سرگشته شکاری است در این آب...
من و تو باور باور داریم که محبت زیباست
لیکن نه محبت به دلی مانده, نه مهری به سری
چه کنم با که بگویم که محبت زیباست؟!!!
پیوست:حالم خیلی بهتره
.از همه دوستای گلم که با کامنتاشون, آرومم کردن و منو شرمنده این همه لطف, یک دنیا ممنونم.همتونو دوست دارم![]()
چند روزی میشه حالم ریخته به هم.هم جسمی و هم روحی.جسمی که زیادمهم نیستو یه سرما خوردگیه که داره کم کم خوب میشه اما روحم...![]()
راستش هر چی سعی کردم به روی خودم نیارمو هی فکرمو به چیزای دیگه معطوف کنم, بازم نشد.همش خودمو به درسمو کارمو وبلاگم مشغول کردم اما باز میبینم بدتر میشم, که بهتر نمیشم.اصلا موندم چه کار کنم.!حالا اینجاست که دلم میخواد به مامانو بابام گله کنم که چرا من یکی یه دونمو یه خواهر بزرگتر یا حتی کوچیکتر ندارم.اگر الان یه خواهر کنارم بود همه حرفامو بهش میزدمو کلی آروم میشدم.تازه بیشتر به همفکریش نیاز دارم تا آرامشش.برادرم خوبه ها اما اصلا نمیشه مقایسه کرد....
آره همیشه دلم میخواسته یه خواهر داشتم که تفاوت سنیمون هم زیاد نباشه, اما بزرگتر از من باشه .توی دوران دبیرستان بهترین دوست زندگیم, سارای عزیزمو پیدا کردم و از همون اوایل به هم قول دادیم که مثل دوتا خواهر برای هم باشیم و خداییش هم بودیم.عشق و علاقه بینمون اونقدر زیاد بود که همه از جمله دوست و فامیل و آشنا میدونستن که سحر و سارا شدن یه روح در دو جسم.سارا برام حکم خواهر نداشتمو داشتو جای خالیه اونو برام پر میکرد.اما چند ماه پیش به خاطر کار شوهرش از ایران رفت و رابطه ما به اجبار محدود شده به تماسهای کوتاهی در حد حال و احوال و یا اس-ام -اس...همین![]()
حالا این روزا حس میکنم که چقدر بهش نیاز دارم که زنگ بزنمو بگم حالم گرفته است و اونم به سرعت خودشو برسونه خونمونو بشینه کنارمو با هم حرف بزنیم...
اما حالا خودم موندمو خودم.حجم زیاد درسا که این ترمای آخر خیلی هم سخت شده به این استرسا و حال بدم اضافه شده.تازه نگرانیه کارم روش...
اونقدر فکرم آشفته است که چیزی جز این حرفا به ذهنم نیومد .ببخشید دوستای خوبم .اما دست خودم نبودو راهی جز این ,برای کمی سبک ترشدن نداشتم....
دوستای گلم سر افطار با اون دلای پاکتون برای همه, بعدم من, دعا کنید که کمی بتونم به آرامش برسمو از این حال و هوا زودتر بیام بیرون.ممنون...
همتونو دوست دارم...![]()
اونروز وقتی دوستمو بعد از سالها دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم اما به همون اندازه هم تعجب کردم .چون مهسا دوستم که دختر درشت و البته کمی هم چاق بود الان عین یه باربی شده بود.وقتی دیدمش بعد از حال و احوال گفتم :
من:واااااااااای مهسا تو چه کار کردی خیلی لاغر شدی!![]()
مهسا: آره..خوب شدم ؟![]()
من: آره خیلی.چقدر کم کردی؟
مهسا: ۱۶ کیلو در عرض ۲ ماه.![]()
من:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲ماه, ۱۶ کیلو؟![]()
مگه میشه ؟بابا مهسا ضرر داره توی این مدت کم.
مهسا: سحر دیگه خسته شده بودم از بس با ورزشو کم خوری حتی ۱ کیلو هم کم نمیکردم, رفتم پیش این یکی دکتر بهم قرص و رژیم انگور داد.
من:چی؟؟؟؟؟؟؟رژیم انگور
؟به حق چیزای نشنیده.این دیگه چه جور رژیمیه؟
مهسا:هیچی, نون و برنج که اصلا ندارم و هر وقتم گرسنه ام میشه انگور میخورم.تا ۱ کیلو انگور هم میتونم بخورم.
من:۱ کیلوووووووووو انگور
آخه چطوری؟آدم مریض میشه که.بابا مهسا این رژیما صحیح نیستن.این قرصا ضرر دارن.تو دیگه چرا؟تو که تحصیل کرده ای چرا؟
مهسا:آره سحر میدونم.همین الانم پوستم خراب شده و موهام ریزش پیدا کرده.تازه معده درد هم دارم به شدتم عصبی شدم.اما چه کنم هنوز باید ۶ کیلو دیگه کم کنم تا نرمال شم.
من:آخه به چه قیمتی مهسا.به قیمت سلامتیت؟همین معده دردو ریزش مو و ناراحتی اعصاب نشونه غیر استاندارد بودن رژیمته دختر.بسه دیگه.به خودت برس...
اما میدونستم فایده ای نداره و مهسا دیگه فقط لاغر شدن براش مهمه نه چیز دیگه.اما واقعا چرا؟چرا باید این تب لاغری اینطور بینمون بیافته که حتی سلامتی روح و جسممون هم به خاطرش به خطر بندازیم و برامون مهم نباشه که چی به سرمون میاد.
اینم شده این روزا دغدغه فکریه جوونا به خصوص دخترا ,که روز به روز لاغرو لاغرتر شن بدون توجه به چیزای دیگه.فکر کنم حتی اگه مثل عکس بالا از توی چرخ گوشتم ردمون کنن و بگن اینطوری لاغر میشین باز قبول کنیمو بریم.نه؟![]()
پیوست:
اینم کتابایی که نسرین گلم لطف کرده و معرفی کرده بهمون:
*چگونه جوان بمانید و عمر طولانی کنید. به تدوین: محمدرضا تقدمی انتشارات مولف
در این کتاب خواص هر ماده غذایی و میوه جات و مقدار تاثیری که در کم کردن وزن دارند-علل چاق شدن-رژیم غذایی مناسب - نقش محرک ها مثل استرس خواب و بهداشت در بدن-شرایط لازم برای صرف غذا-نوع عملکرد هر ویتامین و تاثیر آن در رزیم غذایی-نقش گیاهان دارویی در سلامتی و....گفته شده است.
البته کتاب دیگری به نام *((با رعایت اصول بهداشت چطور می توانیم عمر طولانی کنیم))نوشته: دکتر لارنس گالتون و به ترجمه و تدوین:دکتر مجتبی عشق پور هم وجود دارد که در این کتاب یک زندگی اجتماعی و فردی درست برای شاد زیستن و عمر طولانی کردن توضیح داده داده شده است که در یک فصل از این کتاب سنگینی وزن و فربهی پرداخته و مضرات سنگینی وزن را به طور کامل و دقیق بیان کرده همچنین از ساختار بدنی انسان و اینکه چه مقدار کالری باید در روز مصرف شود و مقدار کسر کردن وزن در روز و هفته و سال برای هر بدن توضیح داده شده است.
اونروز حس کردم که چقدر دلم گرفته اصلا جوری که حوصله کار و درسو نداشتم.کتابو گذاشتم کنارو رفتم پیش مامان.گفتم مامان میای یه کمی بریم بیرون تا همین پارک سر کوچه و یه قدمی بزنیم؟من بدجوری خلقم تنگه...و این همدل و همراه همیشگیه من, مامان گلم
, با روی باز با وجود کاری که داشت قبول کرد و رفتیم...(من قربونت برم مامانی
)
پارک نزدیک خونه است .با وجودی که پارک کوچیکیه, اما چون محلیه, همیشه شلوغه.از همون اول که وارد کوچه پارک شدیم تصمیم گرفتم به آدما و رفتارا و تفاوتا دقت کنم
و ببینم چی دستم میاد...
ابتدای دیواره های پارک, نرسیده به در ورودی ,تعدای جوون ۲۴-۲۵ ساله دور هم جمع شده بودن . تعدادیشون نشسته بودن و بقیه هم نزدیک ماشین یکیشون ایستاده بودن و داشتن در مورد سیستم جدیدی که روی ماشین بسته شده بود صحبت میکردن و کلی کیف کرده بودن که حالا این سیستم دیگه صداش به قول خودشون میترکونه و یه عده دیگه اشون هم داشتن در مورد گوشیهای موبایلشونو این که مال کدوم یکی مدل بالاتریه حرف میزدن...درست جلوی در ورودی جوونی دیگه ای که همسن و سال اونا بود ایستاده بود و داشت بلال پوست میگرفت و یه منقل جلوش بود و گاهی با بادبزنی که داشت یه بادی به بلالای روی منقل میزد و بلند داد میزد بلال بلال....
وارد پارک شدیم.با چشمامون دنبال جایی برای نشستن گشتیم و بالاخره نزدیک آبنمای وسط یه جا گیر اوردیم...ما دقیقا روبروی زمین بازی بچه ها بودیم...
نزدیک تاب یه صف طولانی درست شده بود برای اینکه بچه ها به نوبت سوار تاب شن.روی یکی از تابا دختر بچه ای با موهای بافته نشسته بود و داشت آروم آروم تاب میخورد و به نظرم زیر لب شعری رو با خودش زمزمه میکرد و دقیقا تاب کناریه اون پسر بچه ای بود که روی تاب ایستاده بود و با سرعت تاب میخورد و با صدای بلندی داد میزد برید کنار برید کنار الان هواپیما پرواز میکنه. و اون یکی تاب هم پسر کوچولویی بود که باباش با دوتا دستاش سینه و کمرشو محکم گرفته بود و خودش خم شده بود و خیلی آروم حرکت میکرد و تابش میداد و براش تاب تاب عباسی میخوند...
دوتا سرسره اونجا بود.یکی با شیب زیاد و یکی دیگه ایمنتر, با شیب کمتر.عده ای دختر بچه از پله ها بالا رفته بودن و به صف نشسته بودن روی سرسره و با فریاد ۱ ۲ ۳ سر خوردن اومدن پایین و خنده کنان رفتن که دور بعدی رو صف ببندند. یه عده پسر بچه هم بودن که سرو کله زنون از سمت مخالف سرسره میرفتن بالا و از پله ها میومدن پایین...
نزدیک الاکلنگ زیاد شلوغ نبود.مادربزرگی نوه اش رو روی یک طرفش نشونده بود و خودش دو دستی اونو چسبیده بود و مادر هم سمت دیگه خم میشد وبا قدرت ولی آروم اون سمتو میداد پایین تا بچه اش بره بالا و بعد باز دوباره میاستاد و این حرکتو بارها با وجود خستگی, تکرار میکرد که لحظه ای لبخند شیرین بچه رو ببینه...
نزدیک ما چندتا خانوم نشسته بودن و به شدت بحث ازدواج و جهیزیه و این چیزا بینشون داغ بود...و سه تا خانوم جوون تپل هم بودن که با سرعت نه چندان زیادی دور پارک پیاده روی میکردن و تند تند حرف میزدن و گاهی از جلوی ما رد میشدن...
دختر جوونی هم سگشو اورده بود بیرون که بگردونه و دور پارک دور میزدن و دختر جوون دیگه ای روی یکی از صندلیا نشسته بود و درس میخوند...
اونطرفمون هم چندتا دختر نوجوون به نظر, بودن که فکر کنم بهتر باشه چیزی در مورد بحثاشون باهم نگم چون کاملا مشخص و معلومه![]()
کمی اونطرفتر از ما بوفه بود و خدا میدونه چه خبر بود از دادو فریاد و خنده و گریه ی بچه ها سر خرید خوراکی.یکی میخندید که باباش براش بستنی خریده, و اون یکی زار میزد که چرا مامانش براش پفک نخریده و خلاصه بساطی بود اون جلو...
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.درست اون سمت پارک جایی که از شلوغی و هیاهوی بچه ها خبری نبود عده ای پیرمرد عین بابابزرگای خودمون که به بازنشسته های پارک معروفن و ایشالله که خدا حفظشون کنه برامون, دور هم روی چند تا صندلی نشسته بودن .چندتاشون روزنامه دستشون بود و معلوم بود دارن در مورد مطالبش بحث میکنن و چندتایی فیش حقوقی و دریافتی این ماهشونو نشون هم میدادن و گله مند از این دوران با خرج زیاد, ولی حقوق کمشون بودن...
دیگه کم کم باید میرفتیم, ۴۵ دقیقه ای میشد اونجا بودیم.اما اگر هنوز چند ساعتی رو میشستیم, مطمئنا بازم میشد سوژه شکار کرد و کمی دقیقتر به همین صحنه هایی که شاید هر روز ببینیم و ازشون بگذریم نگاه کرد...
بچه ها تا حالا اینطوری دقیق شدید؟واقعا شیرینه و جذاب...یه بار امتحانش کنید...
پیوست:
به همه دوستان:
این نوشته امروز من به این معنا نیست که توی کار مردم دخالت کردم نه,من فقط 45 دقیقه توی رفتار عادی مردم که در روز بارها باهاشون سروکار داریم و ساده میگذریم ازشون ریز شدم و تفاوتها رو سنجیدم. وگرنه منم به شدت سرم به کار خودمه و به قول نازنین عزیز, جدی و سر به زیرم....اشتباه نشه.ممنونم
قدیمی ها گفته اند:
اگر اولین کاری که باید هر روز صبح انجام بدهی این باشد که قورباغه ی زنده ای را قورت دهی در بقیه روز خیالت راحت است که سخت ترین کار خود را انجام داده ای.
قورباغه شما در واقع بزرگترین و مهمترین کاری است که باید انجام بدهید.همان کاری که اگر الان فکری برایش نکنید به احتمال زیاد همینطور برای انجام آن تنبلی خواهید کرد.ضمنا کار مورد نظر همان کاری است که انجام آن در حال حاضر می تواند بیشترین تاثیر مثبت را دز زندگی شما بگذارد.
قدیمی ها همچنین گفته اند:اگر قرار است دو تا قورباغه را بخوری اول آن یکی را که زشتر است بخور...
این مطالب رو از کتابی که چند وقت پیش خوندم به اسم: قورباغه را قورت بده نوشته :برایان تریسی براتون نوشتم. شاید در اولین دید این جمله خیلی عجیب و یا بی مفهوم و یا حتی چندش آور باشه که:قورباغه را قورت بده , اما وقتی به معنی و اصلش دقت میکنیم میبینیم که واقعا درسته .فقط کافیه امتحان کنیم و در روز در ابتدا اون کاری که فکر میکنیم سختره و مهمتر ,انجام بدیم بعد میبینیم که بقیه کارا چقدر زودتر و بهتر انجام میشن.
یه مثال ساده همین درس خوندن.اگر موقع درس خوندن تصمیم بگیریم که با یه برنامه ریزی درست اول اون درسی که به نظرمون سختر و مهمتره رو بخونیم ,میبینیم که بقیه درسا خوندنشون هم شیرینتره و هم بازدهی بیشتری داره...دیدید خیلیا هستن که اول کلی کتاب و دفتر میارن میذارن روی میز و مدام به تعداد زیاد کتابا و حجم بالاشون نگاه میکنن و غصه میخورن که چقدر کم خوندن و چقدر هنوز مونده و مدام از این کتاب به اون کتاب میپرن و هیچ کدومو کامل و درست نمیخونن و در آخر با کلی هدر رفتن وقت سرشونو روی میز میذارن و خوابشون میبره دیدید؟
خب پس بیاید ماهم به کتاب عمل کنیم و ابتدا کار یا درسی که سختر و مهمتره انجام بدیم .باور کنید نتیجه همین کار شاید کوچیک, خیلی بزرگه خیلی.باور کنید...
پس بیاید همه با هم قورباغه رو قورت بدیم.
پیوست:دوست عزیزم نسرین نازنین لطف کرده و اسم چند تا کتاب مفید رو برام نوشته که منم اینجا براتون میذارم.مطمئن باشید که از خوندنشون ضرر نمیبینید....نسرین جون ازت ممنونم....
*چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟-*حکایت دولت و فرزانگی:هر دو از اسپنسر جانسون و
*قورباغه را قورت بده که امروز براتون گفتم ,نوشته برایان تریسی.
ای که بگم خدا چه کار کنه اونی که اومد این شایعه رو راه انداخت که تعداد پسرا بیشتر از دخترا شده.من مطمئنم این آماری که میگن و حرفها و شایعاتی که شده اولین بار توسط یه جنس مذکر گفته شده.آی آدم لجش میگیره ...
پسرا میگن: بابا دیگه پسرا زیر بار نمیرن بیان شما دخترا رو بگیرن...
![]()
اوه اوه عمرا ماها تازه عقلمون رسیده مگه خلیم بیایم دردسر بسازیم برای خودمون نون خور اضافه کنیم...
آی رو دارن به خدا بعضیاشون. یکیش همین داداش خودمه ها میگه :شماها مدام دنبال آدم موس موس میکنید وگرنه ماها که اصلا خوشمون نمیاد
(آره جون خودتون
) ...
دیروز با دوستم صحبت میکردم میگفت:بابا جشن عروسیه منم شده طلسم.سحر جا گیر نیاوردیم اصلا برای جشن.گفتم خب بابا مینداختین ماه رمضون چی میشد مگه؟حالا الان باشه مثلا!یهو گفت:اوووووووووه کجای کاری تو ما به اینم راضی بودیم الانم پره .منو میگی:![]()
دور از جون خیلیا, بلا نسبت اینجاییا ,خیلی پررو تشریف دارید بعضیاتون.من نمیدونم اگه شماها زیر بار ازدواج نمیرید پس این سالنا و باغا و خونه ها که همه پره و از ۶ ماه قبل رزرو میشن برای چیه؟هان؟برای تولده؟بابا برای جشن عروسیه دیگه......باز هی بگید نه ماها ازدواج نمیکنیم...
اونروز هر چی منتظر اتوبوس شدم نیمد دیرمم شده بود شدید و باید زودتر به مقصد میرسیدم.رفتمو سوار خطیهای مسیر شدم.یکی جلو نشسته بود منم رفتمو عقب نشستم.هنوز عقب ماشین دوتا جا داشت که بعد از چند دقیقه ای دیدم راننده با دو تا مسافر دیگه اومدن و راهی شدیم.
یکی از مسافرا پسر جوونی بود لاغر اندام و اون یکی هم جوون بود ولی در ابعاد ۵در ۵ که از شانس خوب من اومد و وسط نشست
و اون یکی اون طرف سمت در و منم که این طرف سمت در نشسته بودم...
یه کم از راه رو که رفتیم حس کردم از تنگیه جا دیگه دارم خفه میشم
آخه از بس این پسره راحت و باز نشسته بود و به روی مبارکم نمیاورد که بابا این بدبختی هم که این طرفت نشسته آدمه داره خفه میشه یه کم کوچیکتر بشین.اما انگار نه انگار...
دیگه اونقدر رفته بودم سمت در, که گفتم الانه که در باز شه و پرت شم بیرون.
. بدون این که نگاش کنم خیلی آروم گفتم آقا خیلی عذر میخوام میشه یه کم جمتر بشینید من پام درد گرفته این طرفترم دیگه نمیتونم برم ببخشیدا... یهو برگشت گفت نه نمیشه, نمیتونم, میخوام راحت بشینم شما سختت بود عقب, یه کم بیشتر پول میدادی میشستی تنها جلو...منو میگی
![]()
همینطور موندم که مگه من چی گفتم بهش که اینطور برخورد کرد...گفتم جلو که این آقا بودن من اومدم, بعدم شما یه کم زیادی راحت نشستید وگرنه من هیچوقت عقب ماشین این مشکل رو نداشتم.گفت من درشتم نمیتونم .گفتم پس شما باید با وجود درشتی جلو بشینید نه من.راننده از تو آیینه نگاه کرد و گفت خب آقا راست میگن یه کم جمتر بشینید شما.که یهو پسره آتیشی شد گفت بزن کنار پیاده میشم
ااااااااااا
مگه آخه چی شد که این اینقدر عصبانی شد؟موندم به خدا
ولی آیا واقعا این رفتار از طرف یه پسر یا مرد ایرانی درسته؟واقعا جنبه و ظرفیت ماها اینقدر اومده پایین؟مگه من چیز بدی به این آقا گفتم؟مگه بی ادبی کردم؟ببینم نباید بهش چیزی میگفتم و اونطور اون حالت رو تحمل میکردم؟هان؟بچه ها به نظرتون این چیزا چرا توی جامعه ما باید پیش بیاد؟هان؟
نمیدونم والا...شماها چه نظری دارید؟
دیروز توی روزنامه همشهری به مطلبی برخوردم که برام جالب بود. نوشته بود:
آیا به نظر شما در این دنیای گیج کننده و خطر ناک داشتن یک برادر یا خواهر بزرگتر آرامش بخش است؟خواهر یا برادری که در مسیر زندگی شما را کمک کند و مراقبتان باشد؟متاسفانه کاملا در اشتباه هستید.داشتن خواهر یا برادر به ویژه بزرگتر خطر مجروح شدن کودک کوچکتر از خود را افزایش میدهد.......چرا اوضاع این گونه است؟....و ادامه مطلب که اگر خواستید میتونید در صفحه۱۰ روزنامه همشهری یکشنبه ۱۷ مهر بخونیدش.
من خودم یه برادر بزرگتر از خودم دارم.همیشه از داشتن یه داداش بزرگتر راضی بودم و رابطمونم با هم بگی نگی خیلی خوب و صمیمیه.البته میشه گفت الان که مثلا بزرگ شدیم هر دو, وگرنه تا همین چند سال پیشم روزی نبود که دعوا نکنیم و تو سر کله هم نزنیم.![]()
اما الان که برمیگردم به قدیم ,همون موقع که یه دختر بچه بودم با موهای فری و یکی یه دونه مامان و بابا, داداشم کاملا حامی من بود و هوامو داشت و هر وقتم بهش نیاز داشتم در کنارم بود و جاهایی که دیگه واقعا کم میاوردم بغلم میکرد و آرومم میکرد.با وجودی که باید حسودی هم میکرد زیاد اهلش نبود. وقتی حتی باهام قهر بودیم زیر چشمی هوای همو داشتیم و یه روزه هم آشتی میکردیم .تازه خوب یادمه که بهترین خاطرات کودکیم با داداشمه به خصوص بازیهایی که میکردیم و دونفره کلی حال میداد و صد البته که بهتر و شیرینتر از خاله بازی اونم یه نفره و تنهایی بود.![]()
یادمه وقتی مامان سرش به آشپزی گرم میشد داداش میومد و میگفت سحر پاشو بیا بازی.منم که از خدا خواسته
...داداش عاشق غواصی و ملوان بازی و کشتی بازی بود.سریع با دو برگ کاغذ دوتا کلاه درست میکرد عین این کلاهای ملوانا که کلاه خودش بزرگتر از مال من بود و میگفت چون من ناخدام باید کلاهمم بزرگتر باشه .بعد دور از چشم مامان یه پشتی میاورد مینداخت رو فرش .بهم میگفت سحر بدو برو یواشکی یه پارچ آب از تو آشپزخونه بیار مامان نفهمه هاااااااااا
. منم عین دزدا میرفتمو یه پارچ آب میاوردم.بعد میشستیم رو پشتی و داداش پارچ آبو میداد دست من و دسته جارو برقیم خودش میگرفت دستش و شروع میکرد به پارو زدن و به منم میگفت سحر تو دریا درست کن
...منم از توی پارچ آب در میاوردمو میریختم رو فرش مدام, که دریا درست شه به خیال خودمون
...آی حال میداد به خدا.کلی ماهیگیری میکردیم, کلی تو جزیره لنگر مینداختیم, کلی با دزدای دریایی میجنگیدیم, و آخر سرم بعد از ۱ ساعتی بازی توسط مامان و جیغهای بنفشش که باز فرشو خیس کردیدددددددددد شماها
!مغلوب میشدیم...
وای که چقدر شیرین بود.حالا دیگه هر دو بزرگ شدیم و از اون بازیا خبری نیست.خدا میدونه فقط چقدر دلم هوای ملوان بازی کرده به خدا.حیف که تموم شد...
و اما حالا شماها چی فکر میکنید؟!داشتن یه خواهر یا برادر بزرگتر خوبه یا بد؟شماها حتما تجربه اش کردید نه؟چی فکر میکنید در این مورد؟خاطراتی که دارید اونقدر شیرین هستن که بگید خوبه و داشتنش آسیبی بهتون نزده هان؟
اونروز وقتی رسیدم خونه نزدیکای افطار بود. مامان تا دیدم گفت: سحرررررررررر چی شده؟چرا اینقدر رنگت پریده؟گفتم رنگم؟نمیدونم ولی خوبم...
اما میدونستم این حال بد از چیه....
آخه اونروز عصر از مترو که اومدم بیرون جلوی در مترو صحنه ای توجه ام رو جلب کرد .پیرمردی که روی یه برگ روزنامه نشسته بود و یه عرقگیر سفید سرش بود و سرش رو به پایین بود و داشت کتابی رو میخوند و بساطی جلوش پهن بود.بساط کوچیکی که شاید جمعا ۱۰۰۰۰ تومن هم نمیشد.کمی رفتم جلوتر کتابی که داشت میخوند یه کتاب دعا بود .رفتمو بالای سر بساطش ایستادم ...چند جفت جوراب مردونه چند تا لیف ۳ تا دونه ناخن گیر ۴-۵ تا آیینه کوچیک چندتایی برس مو و چند تا از همون کتابای دعا که خودش هم داشت یکیشو میخوند...
هر چی با چشام دنبال چیزی گشتم که بخرم باز نمیدونستم چی ؟...حالا نگید آخه مگه مجبور بودی ؟خب نمی خریدی...نه نمیتونستم یعنی اصلا نمیتونم.این کلا اخلاق منه که به این قشر و سن خیلی حساسم و به شدت دلم براشون میسوزه و میلرزه و چشام با دیدنشون پر از اشک میشه و همه وجودم پر از آه...مامانم همیشه میگه:فکر کنم سحر تو باید همیشه نصف درامدتو بذاری واسه کمک و خرید از این پیرمردا و بچه های دست فروش....اما چه کنم دست خودم نیست درست به همون اندازه که از این جوونای معتادی که سرگردونن تو خیابون متنفرم در برابر این یکیا ناتوانم...
بالاخره یه جفت جوراب و یه آیینه برداشتم.گفتم پدر جان اینا چقدر میشه؟تازه سرشو بالا آورد و اون صورت نورانی با اون چشای خسته اشو دیدم.مهربونی از همه وجودش پر میکشید انگار. درست عین آقاجون خودم خدابیامرز....گفت میشه ۷۰۰ تومن.یه هزاری بهش دادم گفت خورده نداری دخترم؟گفتم نه نداشتم اما قابلی نداره باشه !و خواستم بیام که گفت نه بیا بیا به جاش این کتابو ببر و یکی از اون کتاب دعاهای جیبی رو بهم داد.گفتم به خدا باشه گفت نه اینطوری من راضیترم
کتابو که گرفتم میدونید چی بهم گفت بچه ها:گفت از اون موقع که اومدی و اینجا ایستادی سرمو بالا نیاوردم اما مدام با خودم میگفتم یعنی میشه دم افطاری یه چیزی ازم بخره؟؟؟؟تا بالاخره اینا رو برداشتی.دخترم دلمو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه.نماز روزه اتم قبول باشه التماس دعا...
با شنیدن اون حرف که منتظر بوده چیزی بردارم و دل بزرگش به این خرید کوچیک من خوش بود انگار که دنیا رو سرم خراب شد...
آخه مگه این مرد با بابابزرگای ما چه فرقی داره؟مگه بدش میاد نزدیک افطار پیش بچه ها و نوه هاش باشه؟هان؟مگه بدش میاد بچه هاش مثل پروانه دورش بگردن؟مگه بدش میاد پاشو دراز کنه و توی خونه اش دعاشو بخونه؟مگه بدش میاد به نوه اش بگه برام چایی بیار بابا؟مگه این حقش نیست؟مگه یه آدم چقدر میتونه غرورشو بذاره زیر پاش ؟مگه الان وقت استراحتش نیست دیگه؟مگه نباید راحت و بدون دغدغه زندگی کنه؟هان؟....پس کو اون رفاهی که مدام ازش میگیم اما نمیبینیم؟کو؟چرا باید این همه درد ببینیم اما نتونیم چیزی بگیم؟...اونایی که باید ببینن و کاری کنن توی خونه های گرم و نرم خودشون لمیدن و به خیال خودشون دلسوز و همراه مردمن...
افسوس افسوس که این خیالی بیش نیست و پول و قدرت چشمی برای آدمی نمیذاره...افسوس...
سلام.
دیدید بعضی وقتا آدم یه چیزیش هست اما نمیدونه چشه؟هان؟یه جور حس عجیب و غریب که حتی معلوم نیست خوبه یا بد!...اما هر چی که هست آدمو وادار میکنه به نوشتن...
صدای همهمه ی بی قرار مرغان است
که در تهاجم بی رنگ صبح می چرخند
غریو شایع طغیان چاه های زمینی
وسکر سر خوش به دانه در ضیافت جنگل
فراز دست من اینک جهان پیچا پیچ
زخواب سست تر از مرگ می شود بیدار
نماز وحشت کن
و سر به سجاده ی محراب کولیان بگذار...
حالا شما فهمیدید من چمه؟...به منم بگید بدونم!...
سلام.
قصد آغاز دفتری رو دارم که جایگاهی باشه برای بودن سحر با شما و گفتن سحر برای شما....
پس به نام او که نامش زیباترین زیباییهاست و یادش آرامترین آرامشهاست دفترم را شروع می کنم و به امید بودنی زیبا در کنار همه شما خوبان هستم.
تا بعد...






