تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)

در انتظار بینایی ,در انتظار دیدن, کور شدم!خسته از زندگی, خسته از نرسیدن ها و نشدن ها, بارها و بارها به زندگی اعتماد کردم چرا که من موجودی زمینی هستم!ای کاش می توانستم نباشم ,نبینم و نفهمم...

احساس تهی بودن از درون!احساس ترس و تنهایی عظیم!از ورا خودم را نظاره میکنم تهی تر می یابم!هنوز مجبورم که لبخندی بر لبانم داشته باشم.هنوز می خندم اما در درون می گریم!حیرت زده و هراسان درونم را جستجو می کنم اما برای این موقعیت دردناک راه حلی نمی یابم!و این چندمین بار است که زندگی به من خیانت کرده است.با این حال و با تمام خیانت ها و مسوولیتهای واگذاری اش عاشقش هستم.چنان که قدما گویند عاشق چشم عقلش کور است!

اکنون همه جا تاریکی است و من معلق در فضا می دانم که به زودی خواهم رفت!عبور سریع خاطرات از تولد پلکهای خسته و بسته ,احساس راحتی و نظاره از بالا, مرگ...

دو روز زندگی و من را چه به ناراحتی؟پس هنوز خودم را به شادمانی می زنم.آن قدر با شادمانی به هم می زنیم که من شادمانی و او من می شود و نوزادی متولد می شود.و آن سراسر دیوانگی است, آن وجد است, آن جنون است, آن عشق به زندگی است!دیوانه وار, دیوانه زندگانی می شوم و یک سره برایش اشک می ریزم!آه که من مجنونم آه که من دیوانه ام.!

و آنگاه بود که زندگی زیبا شد و من بی نهایت خندیدم.

حالا همه با هم بگید: سیب

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

چشمامو که باز کردم, دیدم اتاق تاریکه یه کم دورو برمو نگاه کردم دیدم انگاری صبحه اما چرا هیچ نوری تو اتاق نیست! هنوز گیج بودم.گوشامو تیز کردم, صدای بابا رو که داشت با مامان حرف میزد شنیدم.تعجب کردم پس چرا بابا خونه است؟آخه هر روز صبح این موقع داره توی پارک ورزش میکنه پس چرا الان خونه است.از جام بلند شدم آآآآآآآآآآآآخ عجب بدن دردی دارم من این روزا وقتی میخوام از جام بلند شم باید کلی استخونامو جا به جا کنم تا برن سر جای خودشون.رفتم نزدیک پنجره پرده رو زدم کنار که یهو گل از گلم شکفت پس بیخود نیست بابا امروز نرفته ورزش وای چه بارونی داره میاد عجب هوایی شده وای...

هوای ابری و آسمون نمناک... وای من عاشق این هوام.

چقدر امروز رو قشنگ شروع کردم.چقدر روز قشنگیه امروز.حس میکنم آرومم و بی درد.دلم میخواد مثل قدیما بدون چتر برم زیر بارون و  قدم بزنم...همایون داره برام میخونه.چقدر آرومم میکنه ...

وای خدا جونم تو چه بزرگی که با یه آسمون ابری و چندتا قطره بارون, میتونی اینطور دل بنده هاتو شادو آروم کنی...

..............  بزرگیتو شکر خدا جون............

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

زندگی خوبی است...

زندگی روزی یک فنجان ادبیات, یک کشکول ترانه, یک خورجین نیایش, یک آفتاب طهارت, یک رعد خشیت, یک برق تجلی, یک کتاب آیینه, یک قفسه آواز, یک کوچه نسترن, یک خیابان شمعدانی ,یک چمن سجاده, یک غنچه تبسم ,یک زاویه زمزمه, یک کالسکه زیبایی, یک ایوان پیچک, یک تابستان یاس, یک ییلاق تفکر, یک دره زنبق, یک هکتار نرگس, یک باران پروانه, یک ناودان برکت,یک خروس اذان است.....

آری زندگی ساده ولی زیباست نه؟

زندگی برای تو چیست؟

 

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...