تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)
 

سلام سلام.

آخ که الهی خدا منو جیز کنه که اینقده دیر میام اینجا و شماها رو این همه نگران میکنم...الهی که سه چار تا درس ۴ واحدی رو بیافتم ...الهی که وقتی دارم پای تخته توی دانشگاه تمرین حل میکنم استاد بهم بگه برو بشین خانوم بلد نیستی و من ضایع شم... الهی که وقتی برای دوستم با کلی فکر هدیه خریدم بفهمم که یکی عین همونو داره ...الهی که  با داداشم دقیقا نزدیکای روز تولدم دعوام شه و برام کادو نخره... الهی که موقع رانندگی از توی ماشین بغلی یه پسره سرشو از شیشه بکنه بیرون بهم بگه مامان بزرگ پیاده شی هل بدی زودتر میرسیا...الهی که وقتی کلاسورم بغلمه یه عمله بهم بگه :کاش من یک کلاسور بودم...الهی که قبض موبایلم نیاد و منم پولشو ندمو بعد قطش کنن...و هزارتا الهیه دیگه...

حالا خوب شد؟...قبل از اینکه شماها بگید خودم گفتم همه رو.

اینجانب حالم خوبه و به قول معروف هنوز که زنده ام.

پیوست:با عرض شرمندگی باید اعلام کنم که تا اطلاع ثانوی از بازگو کردن ادامه داستان منصرف گردیدم چون صاحب داستان راضی نیست اصلانم به من چه.برید نفریناشو سر صاب داستان بکنید.

و اما یه جمله خوشگل از هائورن:

شادی همچون پروانه ای است که اگر تعقیبش کنید همواره از چنگ شما می گریزد اما اگر آرام باشید شاید روبه رویتان بنشیند.

همیشه و همیشه آرام و شاد باشید.

نگرانم نباشید که به زودی میام ....

هموتنو دوست دارم .

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

دخترک سنی نداشت که با خانواده اش رهسپار غربت شد...

اینطور که خود می گوید هنوز وارد کلاس اول نشده بود و در هیاهوی کودکی خود غرق بود که روزی پدر خبر درست شدن کارها را داد و آنها در عرض کمتر از دو هفته با کوله باری بسته و چشمانی پر از اشک و دلی پر از اندوه تنهایی که در انتظارشان بود, در فرودگاه مهرآباد عازم سفرشدند. 

اهل فامیل همه برای بدرقه شان آمده بودند.دخترک چیز زیادی از آن روز به خاطر ندارد جز گریه های بی امان مادر بزرگ و خاله و عمه و عمو که آنها را در آغوش می گرفتند و برایشان آرزوی شادی و سلامتی می کردند...او بهت زده و غمگین شاهد آن همه بی قراری بود و آرام آرام اشک می ریخت و به قول مادربزرگ دل همه را آتش می زد...

اما در هر حال چاره ای نبود و آنها راهی سفری بودند ,که پدر و مادر نزدیک به سه سال برایش تلاش کرده بودند و حالا درست شده بود.

وقتی پدر دخترک را صدا زد که بلند شو بابایی رسیدیم, او عروسکش را محکم در آغوش گرفت تا بلکه کمی از ترس و دلهره اش کاسته شود اما آن دلشوره خیلی قوی تر از این حرفها بود...

از پله های هواپیما که پایین می آمدند سرمای استخوان سوزی یک آن تمام بدن دختر را فراگرفت و او را لرزاند...ترس و سرما هر دو او را آشفته تر از قبل کردند, اما دستان گرم مادر او را از برزخی که در آن دست و پا می زد بیرون کشید و کمی آرام شد...اما این آرامش کوتاه مدت بود...

همه به زبان دیگری حرف میزدند حتی پدر.محیط گنگ بود.حس آدمی را پیدا کرده بود که لال است اما می شنود ولی نمی فهمد...حس بدی بود ,خیلی بد...پس این بود غربتی که از آن برایش گفته بودند...

از فرودگاه شهر بیرون آمدند.طبق قرار و برنامه ریزی های قبلی, یکی از دوستان پدر منتظرشان بود.مرد با دیدن دخترک با آن موهای فر خورده و چشمان گرد متعجب و پر از ترس و آشوب به طرفش رفت و محکم بغلش کرد...بله ,بله این بار صدای آشنا می آمد که می گفت چقدر تو نازی عمو جان.آه این کلمات چه برایش شیرین و گوش نواز بود آنقدر شیرین که تلخیه, گنگی چند لحظه پیش را از یادش برد و دوباره لبخند زد...

سوار ماشین عموی جدیدش شدند و رفتند...

      ادامه دارد.....

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

این روزا یه جوری شدم.می دونید چیه! یه جورایی عجیب غریب مثلا: 

» براي اينکه سريعتر فکر کنم به مغزم روغن مي زنم

» از همه چيز سير شدم به جز صبحانه ، ناهار و شام

» وقتي مي خواهم حرف پنهاني بزنم گوشهايم را مي گيرم

» براي اينکه حرفهاي بزرگي بزنم دهانم را زير ميکروسکوپ مي گذارم

» هر لقمه اي که قورت مي دهم معده ام فرياد مي زند : « خوش آمدي »

» تو فکري افتادم که هيچ فکري نتوانست بيرونم بياره

» از روزي که گوشت ماهي خورده ام ، موج روي دلم سنگيني مي کند

» گاهي وقتها براي خواندن يک مجله دو تا عينک مي زنم

» ماهي چشمم در اشکهايم شنا مي کند!

» چاي تلخم را با طنز هاي عبيد زاکاني شيرين مي کنم

» خروس اتاقم براي گفتن قوقولي ... قوقو  از من دیگر اجازه نمي گيرد

» ماه به اون بزرگی به کرم شبتاب اتاقم حسودي مي کند

» دیگر کمتر معده ام  تحمل هضم غصه را دارد

» وقتي حس نوشتنم گل مي کند، قلمم روي کاغذ گل مي کند!

» آينده ام آن قدر روشن است که تاريکي هايش را مي بينم

» آن قدر تپش قلبم زياد است که مرکز لرزه نگاري را به اشتباه انداخته ام !

و درست زمانی که حجم زیاد درسها و کوهی از کتاب نخوانده آن هم در آخر ترم در اتاقم غوغا می کند من با پررویی تمام پای نت دارم وبلاگ آپ میکنم

ببینم من حالم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...