تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)
 

شاد ترین مردم زمین چه کسانی هستند؟؟!!

صنعتگر یا هنرمندی که کاری را تمام و کمال به انجام رسانده و سوت می زند.

کودکی خردسال که قلعه ای شنی ساخته و می خندد.

مادری که پس از روزی پر کار به حمام می رود و سر حال می شود.

پزشکی که جراحی دشوار و خطرناکی را به پایان برده و جان انسانی را نجات داده.

و یا....

شادی در کارهای سودمندی جای گرفته که به خوبی انجام یافته اند.شادی خود را از کار خویش به دست آورید و گرنه هرگز نخواهید دانست که شادی چیست!!

 

به نظر شما شادی در چیه؟شماها از چی شاد میشید؟

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

ـ تق تق ــ خوشگل خانوم؟خانوم خانوما!!!

ساعت ۷ صبحه ــ باباست ــ از ورزش اومده ــ مامانو صدا میزنه که بیاد نون تازه رو ازدستش بگیره

من عاشق این لحظه ام

ـ سلام چطوری؟!!(با لحن نوید)

باباست ــ میاد تو اتاقم ـ می خواد کفش ورزشیاشو بذاره تو تراس ـ نگاهم میکنه می خنده

من عاشق این نگاهم

ـ صدای مامان ــ بیداری دختر؟!

مامان صبحانه رو آماده کرده ــ مامان میگه :تا نون تازه است پاشید بیاید.

من عاشق این صدام

از اتاق میرم بیرون

یه سلام به مامان ــ یه لبخند شیرین تو اون صورت گرد ــ  و یه جواب سلام

من عاشق این صورتم

سعیدم باید بره سر کار ــ اونم بیدار شده

یه سلام به سعید ــ یه اخم ناشی از خواب آلودگی ــ و یه جواب سلام

من عاشق این اخمم

بابا بعد از ورزش میره دوش بگیره

میاد بیرون میگه:عجب هوائیه به خدا حیفه نمیاید صبحا

من عاشق این جمله تکراری ام

همه می شینیم دور هم ــ یه صبحانه دبش ــ ساعت ۷:۳۰ شده ــ حالا اخبار

من عاشق اخبار این ساعتم

سعید آماده است ــ لباس پوشده و خوشتیپ کرده ــ میگه خب خداحافظ.سعید زورش زیاده درو همیشه محکم می بنده ــ تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

من عاشق این صدای تقــــــــــم

بابا آماده است میگه حاضری دختر؟!!بریم؟من میرم پایین تو ماشین تو بیا.

حالا میگه: کاری نداری جیگر طلا(یعنی مامانم)؟؟؟خداحافظ

من عاشق این پاچه خاریشم

منم آماده ام ــ ناهارمو بر میدارم و میرم.

مامانی خداحافظ.مامان:به سلامت مراقب خودت باش

من عاشق این بدرقه اشم

این از ۷ صبح بود تا ۹ صبح.دیدید تو این ۲ ساعت چقدر من عاشق شدم؟!!حالا حساب کنید تا آخر شب  چه خبر میشه دیگه...

من عاشق این ۳ نفر و تمام اعمال و رفتاراشونم.

عاشق این چیزا بودن مسخره به نظر میاد نه؟؟!!

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

می دونید دلم چی می خواد؟

دلم یه باغ پر از گل()می خواد.

می دونید چرا؟

آخه دیگه می خوام هر وقت خواستم یه تصمیمی بگیرم, برم تو باغم و یه گل بکنم و بعد از اولین گلبرگ شروع کنم تا آخرین گلبرگ...برم؟نرم؟برم؟ن...میشه؟ نمیشه؟میشه؟نمیشه؟می...بمونم؟نمونم؟بمونم؟نمو...هر چی آخرین گلبرگ گفت همونو انجام میدم....بابا دیگه خسته شدم از بس از روی عقل و منطق تصمیم گرفتم, باور کنید دیگه شدم یه آدم آهنی به تمام معنا که کلی باید فکر کنه و بعد از روی عقل و فرمول خاص تصمیم گیری, تصمیم بگیره...دیگه بسه, می خوام دیگه گلبرگی تصمیم بگیرم...

 

هر کی می خواد گلبرگی تصمیم بگیره و با من موافقه بیاد تو باغ من.تو می خوای؟

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

 

امروز تولد پینوکیو هست.

به مناسبت تولد این عروسک چوبی دروغگو, یه دروغ گنده بگید و برام بنوسید.

راحت باشید و به هیچ وجه نترسید.این بار اصلا دماغا دراز نمیشه 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

 از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد .

خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد

فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی .

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

 

 از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .

عطا کردنی نيست ، آموختنی است .

 گفتم : مراخوشبخت کن

فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند

فرمود : رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديک ترت می کند .

 

  از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...