سلام.
همه خوبن؟آره؟خوبه خوب؟دماغا چاق؟توپ؟...خب خدا رو شکر.![]()
خب عرض کنم خدمت دوستای گل و عزیزم که اینجانب مدتی نمی نویسم, یعنی نیستم و نمیشه که بنویسم. پس نگران نشید و برای دختر مردم حرف هم در نیاریدکه هیچ خبری از اون جنس نیست
شماها بذارید به پای گرفتاری و این قبیل چیزا![]()
به محض اینکه می تونستم دوباره بیامو بنویسم یه پست باحال میذارمو حضورمو اعلام میکنم
خب؟شماها فقط خیلی خیلی خیلی مراقب خودتونو اطرافیانتون باشید.به جان خودم اگه برگردمو ببینم مواظب خودتون نبودید و یه جای کارتون میلنگه آنچنان از اون جیغ بنفش سحریا سرتون میزنم که ........
نمیگم که نترسید![]()
خب عزیزای دلم بازم میگم مراقب باشد و به خودتونم برسید همه جوره, هم جسمی, هم روحی خب؟
سعی می کنم زودی بیام اما اگه یه کم اینور اونور شد نگران نشیدا باشه؟
همتونو دوست دارممممممممممممم
تا بعد.![]()

مامان توی صورتم نگاه کرد و همون موقع گفت: سحر یه آرزو کن.
گفتم چیه؟مژه ام افتاده؟....گفت:آره.
چشمامو بستم که آرزو کنم....رفتم به عالم بچگی...همون موقعها که بزرگترین آرزوم مثلا داشتن فلان لباس یا فلان عروسک بود...اون موقعها چشمامو که می بستم, بزرگترین و مهمترین آرزوم فقط یکی بود پس همونو توی دلم تکرار می کردمو چشمامو باز می کردم و می گفتم مژه کدوم چشمم افتاده...
اما امروز که سالها از اون موقع میگذشت و من دوباره چشمامو بستم که آرزو کنم, دیگه نتونستم آرزویی رو توی دلم تکرار کنم, آخه هر کدوم از آرزوهام بزرگتر و دور از دسترس تر از اون یکی بود...یکی از یکی مهمتر...حالا دیگه حتی اگه تمام مژه هامم بیافته و من بخوام آرزو کنم, باز نمی تونم....
کاش هنوز همون سحر کوچولوی مو فر فری لپو بودم که تا چشماشو می بست آرزو می کرد...
وای من چقدر زود بزرگ شدم....چقدر زود دیر شد....من خیلی آرزو دارم...






