تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)
 

زندگیم شده عین روزای امتحان...

یه برگــــــــه سفیــــــــد, یه مــــــــداد و یه پـــــــاک کن.

هی می نویسم, هی پاک می کنم .هی پاک میکنم باز از اول می نویسم.یه خط می نویسم باز خوشم نمیاد میگم از اول.هی از اول... هی این نه ,یکی دیگه... هی این نه, بعدی بهتره... هی این بار نه یه بار دیگه, بار بعدی حتما همونه که می خوام...هی مداد, بعدش پاک کن...

اما...

اما غافلم از اینکه بالاخره دیر یا زود استاد عزرائیــــــــــــل میگه:

   

وقــــــــــــــــت تمــــــــــــــــــام, برگـــــــــــــــــــــــه ها بالا...

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

سهمی را که از خدا داشتم دیری بود که مصرف کرده بودم.پس صعود روان را از تن خویش نردبانی کردم و با گشاده دستی دست به مصرف خویش گشودم...

آری چه شیرین چشیدم طعم مصرف خویش را...

 

۱۱ مهر پارسال بود.

یــــــــــــــــــــک ســـــــــــــــــــــــــــــــال پیش...

طبق معمول از همون حسای عجیب غریب و گنگ سحری اومده بود سراغم...از همون حسا که دیگه فکرکنم شماها خوب باهاش آشنایید...سرگردون بودمو نا آروم...دقیقا حس و حالم همین چند جمله اول بود...سهمم از خدا تموم شده بود و مونده بودم خودم...دنبال چاره گشتم...گشتمو گشتم تا رسیدم اینجا.اینجا دیگه موندمو با خودم رو راست شدم ... همین جا آروم گرفتم...

.آره ۱۱ مــــــــــــــــهر وبلاگـــــــــــــــــم یک سالــــــــــــــــه شد.

چند روزی دیر تولدشو تبریک گفتم بهش اما چون خودش دید که مریض بودمو نا خوش, واسه همین به دل نگرفت و با تاخیر ازم قبول کرد.

و حالا بعد از یک سال, من و وبلاگم, من و خودم, خدا رو شکر می کنیم به خاطر داشتن اینجا و بودن همه شماها.

 

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...