تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)
 

                                               

 

کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت .

کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت ...

 ليوان سرخ شد...

 

پیوست:دکتر هانی عزیز جواب شما قسمت کامنتهاست یه سری بزنید.

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

تا حالا هزار بار بهم ثابت شده که بابا جان از ظاهر آدما نمیشه چیزی رو فهمید.باید صبر کرد و شناخت. اما باز بعضی وقتا اینجانب با کمال آرامش از روی ظاهر و چیزایی که فقط با چشم میشه دید و با گوش  شنید قضاوت کردم و نظریه ابراز کردم.به عبارتی با وجودی که کلی تا حالا روی خودم کار کردمو سعی کردم که به خودم یاد بدم اینطوری نباشم باز آدم نشدم.

هیچ فکر نمی کردم اینهمه آدم عمیقی باشه.اینهمه کتاب خونده . اینهمه اطلاعات .وای چقدر لذت بردم.خیلی خیلی برام جالب بود.میشه گفت روی دیگه اون آدم برام تا حدودی نمایان شد...

اینم تاکید به خودمه که یادم نره:سحر جان عزیزکم گلم سعی کن  آدم باشی.

 

 پیوست:یه دستبند دارم که روش با حروف انگلیسی بزرگ نوشته شده SAHAR.به نظرتون عیبی داره که این بیرون دستم باشه؟

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

۴ روز لندن

۲ هفته امریکا(اریزنا)

۱ هفته هم ترکیه

یه سفر یک ماهه بعد از یک سال کار.

خیلی باید خوب و ایده آل باشه نه؟اما این در حالیه که آدم دلش خوش باشه.فکرش آزاد و رها باشه.

دل خوش رو میشه هر جایی داشت. اینجا و اونجا نداره

 اما به شرط داشتن یه ذهن آروم بی هیاهو ...مگه نه؟

یه معادله خیلی ساده ی دو طرفه.حالا جالبه که دل خوش سیری چند؟!!!!!!!!!!

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

امروز اینجا ۲ ساله شد.

 

سحر و يه دنيا حرف دو ساله شد

سحر و یه دنیا حرف, ۲ ساله که داره اینجا حرف میزنه و حرف می خونه و حرف می شنوه.

سحر و دنیای مجازیش, همه شماها رو, قد دنیای مجازی و واقعیش, که نه, کمه, خیلی بیشتر و بیشتر دوست داره و ازتون ممنونه. 

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

همه بهم میگن سحر لاغر شدی.اما خودم به شدت احساس میکنم دارم چاق میشم روز به روز.

اون چند شب پیشا برگشتم به مامان گفتم:

من:مامان شوریم میاد.(این مدل حرف زدن منه.وقتی یه چیزی هوس کنم یا دلم بخواد یا دلم نخواد از این ادبیات معمولا استفاده میکنم)

مامان:چی دلت می خواد. پسته شور خوبه؟

من :اوهوم.

من:مامان یه جور نوشیدنی خنک خنک دلم می خواد.

مامان:خب ماءالشعیر با یخ و لیمو خوبه؟

من:اوهوم.

باز من:مامان دلم داره ضعف میره.

مامان:قهوه و بیسکوییت می خوای؟

من:اوهوم.

باز من:مـــــــــــــــــامــــــــــــان من هندوونم میاد

مامان: لا اله... سحر حالا ببینا... دارم از عصر همینطور بهت سرویس میدم .چته تو هی بهونه خوراکی می گیری دختره ی گنده.

من:... مامان ؟...بغلم میاد.

به قول سعید یـــــــــــــــــــــــــــــــــوق دختره ی لوس.

حالا اینجا دوتا نکته میمونه که:

 اولا به نظر شما بنده با این اوصاف گرمی لاغر شدم؟خب معلومه اصلا و ابدا

 دوما بنده با این درجه لوسی و ننر بودن حالا می خوام برم مسقل زندگی کنم.به قولی:

 مستقل بودنم میاد

میشه؟... اما من باید بتونم و می تونم.

 

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

 

 

وقتی ازش پرسید چطور با آرزوهایی که خواه نا خواه به خاطر مشکلت, دیگه دست نیافتنی میشدن کنار اومدی ؟!! خیلی آروم و مطمئن و زیبا گفت:

 

هیچی , فقط آرزوهامو عوض کردم...

 

 حالا یعنی منم باید آرزوهامو تغییر بدم؟یعنی اینقدر راحته؟نه...یعنی میشه؟

 

 

غر اول:امروز رفتم تنهایی یه مانتو خریدم.تازگیا دارم خودمو عادت میدم به تنهایی انتخاب کردن.خیلی وابسته بودم توی انتخابام....اما با تو ذوق خوردگی مزمن از سمت مامان جان مواجه شدم.

 

 غر دوم:روزا خیلی تشنه ام میشه.

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
نمی دونم چرا امروز اینقدر بدون پیش زمینه قبلی و بدون هیچ ربط و مقدمه ای, یاد جشن تولد امسالم افتادم که یکی از اعضای خونواده کوچیک 4 نفرم باهام قهر بودو توی جشن کوچیکمون حاضر نشد.و درست چند ماه بعدش من تمام تلاشمو کردم برای جشن تولد همون شخص که حتی اگه شده یه کم خوشحالش کنم.اون موقع اصلا یادم نبودا حالا امروز یادم افتاده بود.. عجیبه...اصلا خیلی بی ربط بود نه؟آره میدونم اما نمی دونم چرا امروز دفتر خاطرات ذهنم الکی الکی ورق خوردو رسید به این روزا که آزارم داد...همین
  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

توی محل کارم یه آبدارچی داریم که نزدیک ۸۰ سالشه.

 یه پیرمرد حدودا ۸۰ ساله با یه صورت به تمام معنا نورانی و مهربون و البته روحانی.اینکه میگم نورانی بدون اغراق,اینطوری هستا.اینقدر این آدم گل و دوست داشتنیه که تک تک کارمندای شرکت یه جورایی عاشقشن و براش میمیرن و کلا به چشم و چراغ شرکت و برکت اونجا معروفه, دیگه منم که همه میدونن عشقمه و این گل بهشت.

حالا این اوصاف رو داشته باشید تا بگم چی شده...

این نازنین ما چند روز پیش از این سرماخوردگی جدیده گرفته بودو حالش اصلا خوب نبود ما بچه هام راهیش کردیم خونه و گفتیم حسابی استراحت کنه.البته از مدیرعامل قبلش اجازه گرفته بودیم.اونم رفت.یه ۴ روزی نیمد.

خب توی ماه رمضان هستیما آبدارخونه تعطیله پس عملا کاری با اونجا نداشتیم ,دوم تمیز کردن اتاقا بود که خب همه بچه ها با دونستن شرایط ,هرکدوم خودشون کارا رو انجام دادن و کار بعدی هم باز کردن در شرکت بود که خب مشکل ساز شد

راستش شرکت ما شاید روزی ۳۰-۴۰ بار بیشتر زنگش بخوره و اون مهربون جزو وظایفشه که درو باز کنه اون ۴ روز ما هر کدوم به محض شنیدن زنگ در میرفتیمو درو باز میکردیم اما یکی دو بار به خاطر زیاد شدن آنی کارا و اینکه هر کسی فکر میکرد اون یکی ,یا اون یکی اتاق و قسمت درو باز کرده, درو باز نکردیمو زنگای ممتد اون آدم کم صبر پشت در ,دردسر درست کرد و یکی دیگه از رئسای شرکت به شدت عصبانی شدو دستور داد که آگهی بزنن توی روزنامه و یه آبدارچی استخدام کنن.البته گفته که آقای ج...هم بمونه و نره و اون آدم جدید فقط کمکش باشه.اما همه ماها خوب آقا ج..رو میشناسیمو میدونیم که اونقدر غرور داره و شخصیتش براش مهمه که با دیدن یکی دیگه در جایگاه خودش بذاره و بره...

حالا همه ماها غصه داریم و نمیدونیم باید چه کار کنیم...من یکی که نمیدونم اگه اون بره صبحا با دیدن چهره نورانی کی دیگه کلی انرژی بگیرمو صفا کنم که یه بابابزرگ مهربون اینجا دارم که منو یاد آقاجون خودم میندازه.خلاصه که حالم گرفته است...

امروز ریزو درشت, پیرو جوون, بازنشته و بیکار اومدن شرکت و فرم استخدامی پر کردن

آقا ج..یه بوایی برده بود.امروز توهم بود گل نازنینمون.نمیدونم چی میشه...نمیدونم...حالم گرفته است

 

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

تا حالا شده از داشتن بعضی از دوستاتون اونقدر احساس رضایت کنید که دلتون بخواد بپرید و ماچشون کنید؟
من واقعا در مورد یکی از دوستانم همین حس رو دارم.دقیقا همون زمانی که توی اوج عصبانیت و تشنج روحی هستم به طرز استادانه ای آرومم میکنه.فکر کنم دیگه کاملا فهمیده چطوری باید باهام رفتار کنه و کی چی بهم بگه و راه درست و بذاره جلوی پام.

خیلی خوشحالم از داشتنش.

نه اینکه فکر کنید هر چی میگم میگه آره تو حق داری و تایید میکنه و بعدم قربون صدقم میره و منم کلی ذوق میکنم و آروم میشم که آخ جون یکی باهام موافقه....نه اصلا اینطوری نیست. بر عکس می تونم به جرات بگم که بیشترین مخالفتا ,دعواها, فریادا, دادو بیدادا, قهرا و فحش خوردنام از طرف اونه اما به جا و قانع کننده.اونقدر رفتارش برام تایید شده است که با وجود ناراحتی توی همون لحظه باز میدونم که حتما یه چیزی هست که این داره اینطوری میگه.این خیلی خوبه که همچین دوستی دارم نه؟


آره می خوام بگم که گاهی بودن یه دوست خوب و حرف زدن باهاش و نق زدن و بعد توپ و تشر لازمه رو شنیدن  خیلی آرامش بخش تر و موثرتر  از روی تخت خوابیدن و سرو توی متکا فرو کردن و گریه کردنه....میگید نه امتحان کنید

 

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...