تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)

دوباره تصمیم...یه هدف...امید...آرزو...برنامه...یه هفته شب بیداری...کلی ذوق مرگی از یه تصمیم خوب...یه تغییر اساسی...یه قدم نزدیکتر شدن به هدف...یه حس خوب...یه شب خواب
اما...اما

بابا اجازه؟مامان اجازه؟.......اجازه دارم؟می تونم؟

نه
همه چیز خراب میشه.میشکنه.میریزه.خورد میشه.
دوباره نمی خوابم و یه هفته تو همم تا تصمیم بعدی و اجازه ندادن بعدی...یه تصمیم پوشالی


چه روی زیادی.نه؟

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

تمام بدنم درد می کنه...از موهام بگیر تا نوک انگشتای پام...چمه من؟...خودمو با کار و فکر به اونو تمام موضوعات اطرافش دارم سرگرم می کنم تا بلکه یادم بره...

دیشب داشتم تلفنی با دوستم صحبت می کردم یه دفه بی دلیل قفسه سینه ام تیری کشید و دادمو برد بالا...اونقدر که نفسم بند اومد...این دیگه چه دردیه تازگیا میاد سراغم خدا می دونه

خیلی زود عصبانی میشم...این داره آزارم میده...هیچ موقع اینقدر بهم ریخته نبودم...شاید از خستگی باشه...نمی دونم...به یه استراحت طولانی نیاز دارم..اما تنها...می خوام تنها باشم...یکی درک کنه

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...