اونروز وقتی رسیدم خونه نزدیکای افطار بود. مامان تا دیدم گفت: سحرررررررررر چی شده؟چرا اینقدر رنگت پریده؟گفتم رنگم؟نمیدونم ولی خوبم...
اما میدونستم این حال بد از چیه....
آخه اونروز عصر از مترو که اومدم بیرون جلوی در مترو صحنه ای توجه ام رو جلب کرد .پیرمردی که روی یه برگ روزنامه نشسته بود و یه عرقگیر سفید سرش بود و سرش رو به پایین بود و داشت کتابی رو میخوند و بساطی جلوش پهن بود.بساط کوچیکی که شاید جمعا ۱۰۰۰۰ تومن هم نمیشد.کمی رفتم جلوتر کتابی که داشت میخوند یه کتاب دعا بود .رفتمو بالای سر بساطش ایستادم ...چند جفت جوراب مردونه چند تا لیف ۳ تا دونه ناخن گیر ۴-۵ تا آیینه کوچیک چندتایی برس مو و چند تا از همون کتابای دعا که خودش هم داشت یکیشو میخوند...
هر چی با چشام دنبال چیزی گشتم که بخرم باز نمیدونستم چی ؟...حالا نگید آخه مگه مجبور بودی ؟خب نمی خریدی...نه نمیتونستم یعنی اصلا نمیتونم.این کلا اخلاق منه که به این قشر و سن خیلی حساسم و به شدت دلم براشون میسوزه و میلرزه و چشام با دیدنشون پر از اشک میشه و همه وجودم پر از آه...مامانم همیشه میگه:فکر کنم سحر تو باید همیشه نصف درامدتو بذاری واسه کمک و خرید از این پیرمردا و بچه های دست فروش....اما چه کنم دست خودم نیست درست به همون اندازه که از این جوونای معتادی که سرگردونن تو خیابون متنفرم در برابر این یکیا ناتوانم...
بالاخره یه جفت جوراب و یه آیینه برداشتم.گفتم پدر جان اینا چقدر میشه؟تازه سرشو بالا آورد و اون صورت نورانی با اون چشای خسته اشو دیدم.مهربونی از همه وجودش پر میکشید انگار. درست عین آقاجون خودم خدابیامرز....گفت میشه ۷۰۰ تومن.یه هزاری بهش دادم گفت خورده نداری دخترم؟گفتم نه نداشتم اما قابلی نداره باشه !و خواستم بیام که گفت نه بیا بیا به جاش این کتابو ببر و یکی از اون کتاب دعاهای جیبی رو بهم داد.گفتم به خدا باشه گفت نه اینطوری من راضیترم
کتابو که گرفتم میدونید چی بهم گفت بچه ها:گفت از اون موقع که اومدی و اینجا ایستادی سرمو بالا نیاوردم اما مدام با خودم میگفتم یعنی میشه دم افطاری یه چیزی ازم بخره؟؟؟؟تا بالاخره اینا رو برداشتی.دخترم دلمو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه.نماز روزه اتم قبول باشه التماس دعا...
با شنیدن اون حرف که منتظر بوده چیزی بردارم و دل بزرگش به این خرید کوچیک من خوش بود انگار که دنیا رو سرم خراب شد...
آخه مگه این مرد با بابابزرگای ما چه فرقی داره؟مگه بدش میاد نزدیک افطار پیش بچه ها و نوه هاش باشه؟هان؟مگه بدش میاد بچه هاش مثل پروانه دورش بگردن؟مگه بدش میاد پاشو دراز کنه و توی خونه اش دعاشو بخونه؟مگه بدش میاد به نوه اش بگه برام چایی بیار بابا؟مگه این حقش نیست؟مگه یه آدم چقدر میتونه غرورشو بذاره زیر پاش ؟مگه الان وقت استراحتش نیست دیگه؟مگه نباید راحت و بدون دغدغه زندگی کنه؟هان؟....پس کو اون رفاهی که مدام ازش میگیم اما نمیبینیم؟کو؟چرا باید این همه درد ببینیم اما نتونیم چیزی بگیم؟...اونایی که باید ببینن و کاری کنن توی خونه های گرم و نرم خودشون لمیدن و به خیال خودشون دلسوز و همراه مردمن...
افسوس افسوس که این خیالی بیش نیست و پول و قدرت چشمی برای آدمی نمیذاره...افسوس...






